Sunday, 20 September , 2020
امروز : یکشنبه, ۳۰ شهریور , ۱۳۹۹ - 3 صفر 1442
شناسه خبر : 428
  پرینتخانه » اخبار, اخبار ویژه تاریخ انتشار : ۲۷ آذر ۱۳۹۸ - ۱۷:۱۰ | 274 بازدید | ارسال توسط :

خوابگاه دختران؛ شریط بد دختران در یک مرکز نگهداری

خانواده اولین جامعه ای است که فرد بعد از تولد در آن قرار می گیرد و همیشه و همه جا به عنوان اساسی ترین نهاد اجتماعی زیر بنای جوامع و منشا فرهنگ ها، تمدن ها و تاریخ بشر بوده است. بسیاری از انسان ها از داشتن خانواده محروم هستند و بنا به شرایط مختلف باید […]

خوابگاه دختران؛ شریط بد دختران در یک مرکز نگهداری

خانواده اولین جامعه ای است که فرد بعد از تولد در آن قرار می گیرد و همیشه و همه جا به عنوان اساسی ترین نهاد اجتماعی زیر بنای جوامع و منشا فرهنگ ها، تمدن ها و تاریخ بشر بوده است. بسیاری از انسان ها از داشتن خانواده محروم هستند و بنا به شرایط مختلف باید در مراکز ویژه این کار که تحت نظارت سازمان بهزیستی است رشد پیدا کنند و بعد از آمادگی لازم وارد اجتماع شوند. ظاهر زندگی این افراد هم مثل بقیه آدم‌هاست؛ آنها هم همان‌طور رشد می‌کنند، کودکی را پشت سر می‌گذارند و وارد مرحله بزرگسالی می‌شوند، اما​ غیر از ظاهر زندگی‌شان، خیلی چیزها هم هست که فقط برای آنها و در زندگی آنها وجود داشته و با بقیه فرق دارد. در حقیقت، زندگی‌ای که آنها تجربه کرده‌اند مانند زندگی بچه‌های دیگر نیست و اگر کسی حواسش به این بچه‌ها نباشد، چنین احساساتی می‌تواند زمینه‌ساز بروز مشکلات دیگری هم بشود.

ما نیز به عنوان اعضای جامعه هیچ گاه از نزدیک با این افراد آشنایی نداریم و تمام اطلاعات و اخبار خود را منوط به یکسری رویدادهای چشمی و اخباری گوشی که از اطرافیان می شنویم، کرده ایم و همان را به عنوان تعریف کلی در پس زمینه ذهنی خود نگه می داریم.

اینکه این کودکان یا نوجوانان در چه شرایطی بزرگ می شوند؟ چه کسانی جای خالی پدر و مادر را برای آنان پر می کنند؟ چه عواملی باعث شده تا در این مرکز نگهداری شوند؟ چه آموزش هایی به آنان داده شده است؟ سرانجام آنان چه خواهد شد و سوالات دیگر مسائلی است که هیچ گاه به دنبال آن نبوده و نیستیم.

از این رو با پیگیری های مختلف به یک سوژه از میان صدها و شاید هزاران سوژه مربوط به این افراد برخوردیم. کسانی که چه در دوران نگهداری در مرکز و چه بعد از آن با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کنند.

دختران قصه ما از نوجوانی در یک مرکز نگهداری در شهرستان قوچان زندگی می کردند. ابتدا از من خواستند تا هویتشان فاش نشود تا راحتتر صحبت کنند. آن طور که می گفتند تعداد دیگری هم مانند آنان هستند. اولین نفر شروع به تعریف کردن قصه خود کرد و اینطور گفت: من با تعدادی از بچه ها در این مرکز نگهداری زندگی می کردیم. هشت سالی است که از این مرکز ترخیص شده ایم، اما به دلایلی از ابتدا با مدیریت خوابگاه مشکل داشتیم. سرپرست خوابگاه متاسفانه میان بچه ها فرق می گذاشت و همه را با یک چشم نگاه نمی کرد و همین موضوع باعث شده بود تا به بعضی از افرادی که در این خوابگاه بودند رسیدگی مناسب تری شود و به برخی دیگر اصلا رسیدگی نمی شد.

وی افزود: در سال ۱۳۹۰ از این مرکز بیرون آمدم. بعد از خروج از مرکز با ارتباطی که داشتم متوجه شدم که رفتار خشونت باری از سوی سرپرست علیه دیگر دختران حاضر در این مرکز صورت میگیرد و بعضی از آنان حتی به صورت بدنی تنبیه می شوند. یکی دیگر از مشکلات مدیر مرکز که همیشه ما مخالف این موضوع بودیم و متاسفانه کسی به صحبت ما گوش نمی داد فساد اخلاقی وی بود.

دختر قصه ما که در خصوص بخش دیگری از مشکلات گفت: مشکل اصلی ما در این بین حق ترخیصی است. حدود ۱۰ نفر از ما که از این مرکز ترخیص شدیم تا کنون هیچ مبلغی را به عنوان حق ترخیصی دریافت نکردیم. یکی از نزدیکان من در حدود دو سال پیش از این مرکز ترخیص شد و توانست مبلغی در حدود ۲۰ میلیون تومان به عنوان حق ترخیصی دریافت کند. در حالی که ما که از سال های ۹۰ از این مرکز به دلیل ازدواج جدا شدیم تاکنون نتوانستیم حق ترخیصی خود را دریافت کنیم. به ما قول هایی داده شد که هیچ وقت به آن عمل نشد. البته یک مبلغ دو میلیون تومان را به عنوان کمک هزینه زندگی دادند و دیگر هیچ مبلغی به ما تعلق نگرفت. سال ۹۱ به خانه خودم رفتم. ازدواج من با واسطه خیرین بود. شوهرم اعتیاد دارد و وضعیت مالی مناسبی نداریم و به همین دلیل مجبور شدیم از شهر به روستا کوچ کنیم. همسرم در کارخانه کار می کرد. اما الان بیکار شده و مجادله زیادی در خانه داریم که تاثیرات منفی زیادی روی فرزندم دارد. به دنبال حق ترخیصی خود هستم تا بتوانم شاید کاری برای زندگی خود بکنم. من تا کلاس اول راهنمایی درس خواندم که همان زمان خواستگار آمد و در صورتی که آرایشگری هم یاد داشتم مجبور به ازدواج شدم. بعد از ازدواج هم همسرم اجازه نداد شاغل باشم و دیگر نه درس خواندم و نه توانستم کار کنم.

او حضور خیرین در این مرکز را فعال می‌دانست و در این باره گفت: خیرین همیشه حضور فعال داشتند و به طرق مختلف به تمام بچه های حاضر کمک می کردند. اما این کمک ها گاهی به جای اینکه در جایی درست و هدفی که آن خیر در نظر گرفته شده باشد هزینه شود، در جایی دیگر و برای رسیدن به اهداف دیگری هزینه می شد و به طور معمول بخشی از این کمک ها که به نیت کمک به معاش و پیشرفت بچه ها در نظر گرفته شده بود به طور غیر معمول هزینه میشد. گاهی اوقات نیز خیری فقط صرف کمک به یکی از بچه ها هزینه می کرد اما این هزینه ها صرف تمام بچه ها یا برای برگزاری یک اردو و یک جریان خاص استفاده میشد.

یکی دیگر از بچه ها که دل پری از میزان حق ترخیصی ها داشت ادامه داد: من در سال ۱۳۹۱ از مرکز ترخیص شدم. در آن زمان مبلغ دو میلیون تومان را به عنوان حق ترخیصی به من دادند، اما همزمان با من تعدادی از آقایان که ترخیص شده بودند مبلغی بالغ بر ۱۲ میلیون تومان را به عنوان حق ترخیص گرفته بودند. عدم رسیدگی، بدرفتاری و ازدواج های زوری تنها بخشی از مشکلات ما بود. سرپرست مرکز با توجه به شرایط اخلاقی و اجتماعی که داشت رفتار مناسبی نداشت و همواره با بچه ها بدرفتاری می کرد. ضمن خشونت های فیزیکی و لحن صحبتی که داشت و توهین هایی که به بچه ها می کرد، فساد اخلاقی هم داشت که من بارها و بارها شاهد این مساله او بودم. بارها و بارها به روسای ادارات بهزیستی در شهرستان و استان مراجعه کردیم اما به هیچ عنوان جواب قانع کننده ای دریافت نکردیم.

یکی دیگر از این دختران در خصوص نحوه ازدواج در این مرکز گفت: بسیاری از ما تحت شرایط خاص مجبور به ازدواج شدیم و من در روز آخر از ازدواج خود پشیمان شدم. به واسطه مسئولیتی که خانم سرپرست داشت این مسئله را با او در میان گذاشتم و تنها جوابی که شنیدم این بود که «اگر ازدواج نکنی جایی تو را می فرستم که عرب نی بیندازد». حتی در زمان ازدواج به من نگفتند که گروه خونی تو و همسرت به هم نمی خورد و ممکن است در صورت بچه دار شدن کودک شما ناقص به دنیا بیاید و این موضوع را بعد از تولد اولین فرزندم به من گفتند.

او که در سن پایین ازدواج کرده بود اینطور ادامه داد: تمام ما در سنین پایین و در حد ۱۴ سال ازدواج می کردیم و آقایانی که برای خواستگاری می آمدند به طرق مختلف معرفی می شدند. جالب اینجاست از ۱۵ نفری که هم دوره ای ما بودند حدود ۸ نفر از زندگی مشترک خود راضی نبودند و از همسرانشان جدا شدند. بقیه هم وضعیت مناسبی ندارند و به دلایل مختلف مانده اند. به هر حال اداره و مرکز حکم پدر و مادر ما را دارند و چه بعد از ازدواج و چه قبل از آن مسئولیتی در قبال ما دارند. اما مرکز و بهزیستی به محض اینکه ازدواج صورت می گیرد از مسئولیت خود شانه خالی کرده و هنگامی که برای حل مشکل به بهزیستی مراجعه کردیم جواب سربالا به ما دادند. حتی سوال کردم آیا قانونی مبنی بر بی مسئولیتی بهزیستی در قبال بچه ها بعد از ازدواج وجود دارد که در جواب طفره رفتند و پاسخ درستی به این موضوع ندادند. حتی با پیگیری هایی که یکی از دوستان ما در تهران انجام داده بود متوجه شدیم که حق ترخیصی تمام بچه ها به استان پرداخت شده اما اینکه از استان به شهرستان پرداخت شده یا اصلا این مبلغ کجاست به هیچ عنوان معلوم نیست.

او که اکنون صاحب یک کودک هم هست گفت: اطلاع داریم که تمام بچه هایی که اخیرا ترخیص شده اند به صورت منظم و بدون دغدغه حق خود را دریافت کرده اند و در این بین فقط ما مانده ایم.  در حال حاضر به دلیل پیگیری هایی که داشتیم رفتار مناسبی با ما ندارند و پیگیری حق خودمان را توقع اضافه می‌دانند.

نفر بعدی از درس و مدرسه و تحصیلات خود گفت: من معدل اول خوابگاه بودم، به درس علاقه زیادی داشتم و دوست داشتم درس خودم را ادامه دهم. اول دبیرستان بودم که خواستگار آمد و مجبور به ازدواج شدم، در صورتی که مایل به این کار نبودم. همسر من از ابتدا اعتیاد و دست بزن وحشتناکی داشت. مشکلات زیادی در زندگی داشتم. در دوران عقد همسرم یک بار آنقدر مرا مورد ضرب و شتم قرار داد که دهانم بخیه خورد. هنگامی که به مسئول خوابگاه مراجعه کردم و گفتم می خواهم از طریق بهزیستی موضوع را پیگیری کنم به من گفت: هیچ کاری برای تو انجام نمی دهند، در نهایت یک جلسه مشاوره برگزار می کنند. ما هیچ کدام علاقه قلبی به همسران خود نداشتیم و به دلیل فرار از شرایط موجودی که در خوابگاه بود تصمیم به ازدواج گرفتیم. ۱۴ سال و ۱۵ سال سنینی بود که اکثر بچه ها ازدواج کردند.

یکی از دختران قصه ما که ساکت نشسته بود شروع به شرح زندگی خود کرد. او گفت: من در سن ۱۴ سالگی ازدواج کردم. یک بچه ۴ ساله و یک بچه دو ساله دارم و به هیچ عنوان شرایط خوبی از ازدواج ندارم. در یک خانه کاهگلی روستایی زندگی می کنیم. همسرم کشاورز است و شرایط سختی را داریم. تمام بچه ها زمانی که ازدواج می کنند در طول دوران نامزدی هم باید از خوابگاه خارج شوند و کنار همسر خود در خانه پدری زندگی کنند. هیچ آموزشی نه از لحاظ شرایط زندگی و نه مسائل دیگر به ما نگفتند. حتی هنگامی که چند تن از مسئولان به خانه ما آمدند قول هایی مبنی بر خرید وسایل زندگی دادند و رفتند و هیچ گاه بازنگشتند. بارها و بارها به اداره مراجعه کردیم اما به ما می گفتند شما باید درخواست خود را به مسئول خوابگاه ارائه دهید و هر کاری را از کانال ایشان پیگیری کنید. در خصوص میزان تحصیلات هم من خودم به مدرسه رفتم و پرونده خودم را گرفتم و آن را به سرپرست خوابگاه دادم اما بعد از مدتی پرونده من گم شد و نتوانستم تحصیلاتم را ادامه دهم.

نفر بعدی پیشرفت را پشتکار و تلاش خود می دانست و گفت: من سال ۹۳ با پسرخاله خودم که همسن من بود در ۱۸ سالگی ازدواج کردم. من را هم مجبور به ازدواج کردند. سرپرست خوابگاه به من گفت اگر ازدواج نکنی تو را به مرکز دیگری می فرستم و من مجبور به ازدواج با پسرخاله ام شدم. خوشبختانه من توانستم تحصیلات خود را ادامه دهم و مدرک لیسانس روانشناسی بگیرم. بعد از سه سال زندگی مشترک با همسرم از هم جدا شدیم. من نیز هزینه ترخیصی نگرفتم و فقط یک دو میلیون تومان به عنوان کمک ازدواج به ما دادند. حتی برای جهیزیه من نیز کاری نکردند و من به همت خودم و صرفه جویی که در هزینه ها داشتم مبلغی را جمع کردم، اما مرکز ادعا می کرد که تمام هزینه های جهیزیه من را پرداخت کرده است. بعد از جدایی از همسرم به سراغ مرکز رفتم تا به من کمک کنند اما مرکز هیچ کمکی نکرد، در واقع  به هر کسی که نورچشمی آنها باشد کمک می کنند. دختران زیادی بودند که جدا شدند و بعضی از آنها دوباره و به لطف مرکز مورد حمایت بهزیستی قرار گرفتند، اما بسیاری دیگر از بچه ها نتوانستند مورد حمایت بهزیستی قرار بگیرند.

نفر آخر آنان نیز با داستان ازدواج خود شروع کرد: من سال ۱۳۸۹ به خوابگاه آمدم. در سال ۱۳۹۱ گفتند یک نفر به خواستگاری تو آمده و باید ازدواج کنی. من بعد از خواستگاری در ۱۹ سالگی به دلیل فشارها و فرار از شرایط حاکم بر مرکز ازدواج کردم. در ابتدا ذهنیت من از ازدواج طور دیگری بود و به دلیل اینکه هیچ آموزشی به ما نداده بودند با یک شوک بزرگ در ابتدای زندگی مشترکم مواجه شدم. بعد از گذشت مدتی سعی کردم شرایط را تحمل کنم. در زمان ازدواج نیز هیچ کمکی به من نکردند. من هر مشکلی هم داشتم باید خودم آن را حل می کردم. بارها و بارها از سرپرست مرکز مشاوره خواستم. اما هربار مشکل را از من می دانست و جواب خاصی نمی دادند. کل جهیزیه من دو دست رختخواب و یک فرش بود که آن هم توسط خیرین تهیه شده بود. الان نزدیک هفت سال است که ازدواج کردم و به دلیل عدم اشتغال همسرم با مشکلات عدیده مالی دست و پنجه نرم می کنم.  در ماه های اخیر هم مشکلات زیادی در زندگی مشترک خود دارم و حتی تا مرز جدایی هم رفتم اما به خاطر دختر کوچکم مجبور به تحمل شرایط هستم.

هنگامی که به یکی از مسئولان مراجعه کردیم در جواب به ما گفت که شما حق ترخیصی نگرفته اید و این مبلغ را باید به روز دریافت کنید. اما زمانی که با یکی دیگر از مسئولان صحبت کردیم نه تنها برخورد بدی داشت، بلکه این موضوع را حق ما ندانست.

تمام آنان قصه خود را بیان کردند و من نیز در طول زمان جلسه کاملا گوش دادم. این تنها بخشی از مشکلات دختران این سرزمین است که اکنون در ابتدای راه هستند، اما متاسفانه به دلیل بی کفایتی برخی از مسئولان نتوانستند مسیر زندگی درست خود را بپیمایند.

 

 

 

نویسنده : حامد دائمی | منبع خبر : روزنامه اعتماد خراسان رضوی
برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.